| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
شک میکنم به مرگ
وقتی آغوش تو مال من است ،
وقتی نگاهت
آواره چشمانم می شود و
وقتی ایمان میاورم
که دوستم داری
حس آرامش جاودانه آغوشت
مرا
مشکوک میکند به مرگ !

کاش میفهمیدی
مسئله بودن یا نبودن تو
کنار من نیست
مسئله
لبخندتوست
شاید روزی که
راز لبخند تورا بفهمد
دستت را در دستان او بگذارم
اما امروز نه !
در من پیرزنی خمیده ، زندگی میکند که این روزها کاری ندارد جز نشستن روی صندلی شکسته اش ، دم در ، سرش را روی دستانی که به عصا تکیه کرده اند گزاشته و غمگین به سر کوچه نگاه میکند ، که شاد دلیلی برای زنده بودن بیابد.
در من پیرزنی ست که هر شب قرص میخورد و میخوابد که شاید صبح را نبیند اما صبح که میشود ؛ پیرزن خمیده تر ، اخموتر و خسته تر از دیروز بیدار میشود ؛ چای تلخ میخورد و دم در میرود.
درمن پیرزنی نق نقوست که به دنبال کسی میگردد که همه خستگی اش را سرش فریاد زند اما انقدر تنهاست که فقط به خودش نق میزند که چرا هنوز زنده است ؟
