شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

گم کرده ام دستانت را در کوچه های اردیبهشت...

شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

گم کرده ام دستانت را در کوچه های اردیبهشت...

تقویم

این تقویم هم دروغگو شده !
تو سالهاست که رفتی ؟؟؟!
شاید ساعتی پیش بود !
من هنوز ابتدای جاده ایستاده ام ،
خیره به رد پای تو !
...
شاید هم دیروز بود !
نمیدانم !
اما ، این تقویم دروغ می گوید !

لبخند

سالهاست در گیر آن لبخندم
گرم،
آرام و
مطمئن!
وقتی تو لبخند میزنی؛
دنیا می خندد
زمان می ایستد
و من،
عاشق تر می شوم؛
کاش، لبخند بزنی
فقط یکبار ،لبخند بزنی،
آن هنگام که نگاهت گره می خورد
در نگاهم!
کاش!

کوچه های اردیبهشت


از تو گذشتم
آنچنان که زمان ، از من می گذرد!
بی بازگشت،
بی حسرت،
با امید !
***
گم کرده ام
دستانت را،
در کوچه های اردیبهشت!
و حالا ،
سالهاست در به در آن دستهایم!
***
با نگاهت
آتش گرفتم؛
با نفس هایت
ذوب شدم؛
و با لمس دستانت
خاکسترم کردی !
و من هیچ شدم در عشق تو!
اما،
تو
گذشتی از من؛
همچون باد سرد پاییز

و آن حس
آن شور
آن حرارت ،
خاموش شد!
سالهاست که من آتش فشان خاموشم!

سایه

سایه او شدی!
در بی حواسی پس از دیدارش
رها کردی
دستانم را!
من ماندم و
نگاه
در امتداد تنهایی کوچه
و
دو سایه که می گذرند از من!

شوق

کم کم می سوزد تن من !

اشتیاق لمس تو،
به آتشم کشید

با من بمان ؛
حالا که گلوله آتشم
با من بمان