شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

گم کرده ام دستانت را در کوچه های اردیبهشت...

شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

گم کرده ام دستانت را در کوچه های اردیبهشت...

پاییز

میان بی رنگی پاییز 

خنده هایم رنگ گرفته 
از گرمای دستانت 

عطش

درمان ندارد 
بی تابی تنی که 
در عطش آغوش است 

پرواز کن !

دل بکن لعنتی !

گاهی در پیله ات میروی و 
فراموش میکنی 
برای پرواز 
باید دل بکنی از پیله !‌

نیاز

باید باور کنم !
خواهش میکنم لبخند بزن 
برای تحمل نبودنت 
باید باور کنم تو خوشبختی!
خواهش میکنم 
از ته دل بخند !

بانوی تو

آرزوی  ساده ای دارم ،هر صبح با بوسه بیدارت کنم ، چای دم کنم ،نان تازه بگیرم  ،میز صبحانه بچینم و  با شوق به تماشایت بشینم .گاهی با لبخند نگاهم کنی و من لبخند هایت را پس انداز کنم برای ساعت های نبودنت و با بوسه بدرقه ات کنم و تا شب یاد لبخند را به ارامی خرج کنم .

 شب که میشود پر بکشم برای آغوشت و تو باز هم لبخند و بوسه مهمانم کنی . ارزویم همین است ؛این که بانوی خانه ات باشم.