


غمگین تر از هر روز
به دنبال روزنه ای برا نفس
به دیوار چنگ میزنم !
خسته از بی قراری ها ،
تو میرسی و من
با تو
نفس میکشم
زندگی را !

گاهی اوقات دلتنگ میشوم و بی هدف قدم میزنم تا هر جایی که جاده ادامه داشته باشد و دلم آرام گیرد.
گاهی تماشای ادم ها راه کم دردی تری نسبت به درد تاول کف پایم ، برای ارام شدن است.
یک بار حوالی میدان ولیعصر یک خانم خیلی مسن توجهم را جلب کرد. یک زن بود با تمام زنانگی های ظاهری و رفتاری یک زن . مانتوی رنگ روشن ، شلوار پارچه ای کفش پاشنه بلند و یک صورت بسیار اراسته ، با یک لبخند مهربان که چهره اش را درخشان میکرد و انقدر جذبت میکرد که تمام چروک های صورتش فراموشت میشد. از تماشایش غرق لذت بودم؛ حتی حرکت دستش ، قدم زدنش پر از ظرافت زنانه بود . لبخند گیرایش آرامم کرد .
وقتی از جلوی دیدم دور شد، به راهم ادامه دادم ، یکهو ایستادم . تصویر خود را در شیشه ویترین یک مغازه دیدم .
یک دختر با کفش کتانی و شلوار جین و صورت بی روح با اخم های در هم به من زل زده بود .
با خودم فکر کردم در اوج جوانی از زن بودن این همه دورم ، وای به حال سی سال بعد!
خودم را در همان میدان و در 30 سال آینده تصور کردم.
یک پیرزن اخمو شلخته با شلوار جین و کتانی ؛که اگر روسریِ روی سرش نباشد نمیتوان زن بودنش را تشخیص داد. نگاهی به دورو برم کردم خیلی از دخترهای اطرافم مثل من بودند. دخترکانی از نسل پیرزن های شلوار جین و کتانی پوش !
دلم تنگ شد , برای زنانگی ای که این روزگار از تمام دختران نسل من دزدید، برای تمام شادی های رنگی ای که یک خط سیاه رویشان کشیدم ، برای تمام صدای قدم هایی که دز خودم دریغ کرده بودم .
دلم تنگ تر شد از سوختن زنانگی هم نسل های خودم ...
