| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دارم زیادی مرد میشم، پوست دستام زمخت شده، عادت به کفش پاشنه بلند ندارم ، موهامو سفت میبندم پشت سرم و اغلب اوغات از ارایش فراری ام .
مردونه را میرم ، مردونه حرف میزنم ، شوخی ام مردونه شده ، حتی مردونه قول میدم.
میون این همه مردونگی ، یه دل دارم که مثل قلب قناری ضعیف و لرزونِ ، که از صدای فریادهای بلند و خشنم میلرزه. یه قلبِ لرزونه که وقتی من تخص و پر رو وا میستم و ادای مرد بودن و در میارم و سعی میکنم جلو مردای همکارم کم نیارم تند تند میزنه و به یادم میاره که صبر کن ! میگه یادت نره من ضعیف تر از اونم که بتونم پای اداهای تو واستم ، بهم میگه داری به خودت آسیب میزنی و من باز بی توجه به اون مردونه میخندم و سعی میکنم کم نیارم .
اره این روزا قلبم درد میکنه، نمیدونم ، شاید میخواد مجبورم کنه که به هشداراش توجه کنه، شاید میخواد یادم بیاره من ارزوم زن بودن بوده ، نمیدونم ولی این روزا از مرد بودن خسته ام ، اما زیادی مرد شدم :(




