شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

گم کرده ام دستانت را در کوچه های اردیبهشت...

شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

گم کرده ام دستانت را در کوچه های اردیبهشت...

حسود

این روز ها حسود شده ام 
حتی به فروشنده دورگرد سر نبش
که زودتر از هرکس 
آمدنت را می فهمد 

این روزها حسود شده ام 
حتی به دخترک نابینای همسایه 
که عطر حضورت را 
گرم تر از من حس میکند 

این روزها حسود شده ام 
حتی به دستگیره در خانه مان 
که قبل از تن من 
لمس می کند آمدنت را 

اما همه حسادت هایم ته میکشد 
وقتی لبخند مهربانت 
پخش میشود روی صورتم و 
آعوشت پاک میکند فاصله را 

این روزها دورم نکن از حضورت ،
آخر بدجور حسود شده ام !

خودم را به نفهمی زدم 

که نفهمم 

نخواستنت را ! 


اولین هفت سین نبودنت...

عید مبارک بابا 




برای نبودنت ...

نبودی اشک هایم را پاک کنی ، 

چشمانم خشک شدند

با تمام وجود خوشبختم ...

خوشبختی یعنی 


بوسه خواهر زاده دوساله ات 

وقتی که خوابی و اون میخواد بیدارت کنه 

وقتی دستای کوچولوشو روی صورتت میکشه و

با زبون شیرینش صدات میکنه 

اون لحظه هیچ فکری تو سرت نیست، جز بغل کردن و بوسیدنش 


و من با تمام وجود خوشبختم ...