| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
حس عاشقی که
معشوقش
جلوی چشماش
مرده ...
به سوی تو، به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم
بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی
ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا
ره تو می پویم
بگو کجایی.....
کی رود رخ ماهت از نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟
به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی
یکدم از خیال من
نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من
اسیر کوی توام
به آرزوی توام
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟
به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی
میخوام ازت بنویسم
اما
نمیتونم !
احساس ضعف میکنم !
لعنت به این عشق!
لعنت به هر عشقی که ادمو ناتوان می کنه !
بچه که بودم خیلی تنها بودم ، خیلی مظلوم بودم. جرئت حرف زدن نداشتم. یادمه انقد اروم حرف میزدم که هیچ کس نمیشنید چی میگم .
حتی بلد نبودم باهم سن و سالای خودم بازی کنم
همیشه یه گوشه تنها بودم. همین جوری بودم تا 18 -19 سالگیم . یه دختر اروم گوشه گیر ، تو دوسال کاردانیمم به هیشکی دوس نشدم که بخواد اون قد صمیمی بشه که حرفای دلمو بش بزنم ، هیچ شیطنتی نکردم و همون جوری ساکت و بی صدا رفتم و اومدم.
یهو نمیدونم چش شد .
یه روز صب که بیدار شدم ادم قبل نبودم ، جسارت پیدا کرده بودم ، خودم و باور کرده بودم ، کلی شیطنت میکردم. اون قد عوض شده بودم که ادمایی که میشناختمن میگفتن تو چطوری انقد شیطون شدی ، ثبلنا صدات در نمی اومد ...
هنوزم نمیدونم چی شد ،فک میکنم یه معجزه بود که من تغییر پیدا کردم ...
هنوزم گیجم ، اما ندای الان رو بیشتر دوس دارم. به ندای الان کسی نمیتونه زور بگه ، سرش داد بزنه؛ ندای الان همیشه بهونه برای خندیدن داره ، ندای الان نیاز نداره که کسی تاییدش کنه ، پر از انرژی و اعتماد به نفسه
راضیم از خودم .

