شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

گم کرده ام دستانت را در کوچه های اردیبهشت...

شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

گم کرده ام دستانت را در کوچه های اردیبهشت...

برای دختری که بعد از تو تنها ماند!


تنهایی بعد از تو چیزی نیست که با دیگری پر شود ، 
دنیا کوچکتر از ان است که تا ابد دلتن گ بمانم ،
میدانم روزی ، این جا ی خالی را بودنت پر میکند، 
حتی اگر آن روز من نباشم .

او

بهم گفت مرد دل کندن هستی ؟ 
گفتم از کی ؟
گفت از کی نه از چی 
گفتم از چی ؟
گفت از اینجا از ظواهرش از شلوغیاش ، از هر چی که تورو ازم دور کنه 
گفتم هستم...

ما نسل پیر زن های شلوار جین پوشیم !

گاهی اوقات دلتنگ میشوم و بی هدف قدم میزنم تا هر جایی که جاده ادامه داشته باشد و دلم آرام گیرد. 

گاهی تماشای ادم ها راه کم دردی تری نسبت به درد تاول کف پایم ، برای ارام شدن است. 

یک بار حوالی میدان ولیعصر یک خانم خیلی مسن توجهم را جلب کرد. یک زن بود با تمام زنانگی های ظاهری و رفتاری یک زن . مانتوی رنگ روشن ، شلوار پارچه ای کفش پاشنه بلند و یک صورت بسیار اراسته ، با یک لبخند مهربان که چهره اش را درخشان میکرد و  انقدر جذبت میکرد که تمام چروک های صورتش فراموشت میشد. از تماشایش غرق لذت بودم؛ حتی حرکت  دستش ، قدم زدنش پر از ظرافت زنانه بود . لبخند گیرایش آرامم کرد . 

وقتی از جلوی دیدم دور شد، به راهم ادامه دادم ، یکهو ایستادم . تصویر خود را در شیشه ویترین یک مغازه دیدم .  

یک دختر با کفش کتانی و شلوار جین و صورت بی روح با اخم های در هم به من زل زده بود . 

با خودم فکر کردم در اوج جوانی از زن بودن این همه دورم ، وای به حال سی سال بعد! 

خودم را در همان میدان و در 30 سال آینده تصور کردم. 

یک پیرزن اخمو شلخته با شلوار جین و کتانی ؛که اگر روسریِ روی سرش نباشد نمیتوان زن بودنش را تشخیص داد. نگاهی به دورو برم کردم خیلی از دخترهای اطرافم مثل من بودند. دخترکانی از نسل پیرزن های شلوار جین و کتانی پوش !

دلم تنگ شد , برای زنانگی ای که این روزگار از تمام دختران نسل من دزدید، برای تمام شادی های رنگی ای که یک خط سیاه رویشان کشیدم ، برای تمام صدای قدم هایی که دز خودم دریغ کرده بودم . 

دلم تنگ تر شد از سوختن زنانگی هم نسل های خودم ...


من گم شدم !

دارم زیادی مرد میشم، پوست دستام زمخت شده، عادت به کفش پاشنه بلند ندارم ، موهامو سفت میبندم پشت سرم و اغلب اوغات از ارایش فراری ام . 

مردونه را میرم ، مردونه حرف میزنم ، شوخی ام مردونه شده ، حتی مردونه قول میدم. 

میون این همه مردونگی ، یه دل دارم که مثل قلب قناری ضعیف و لرزونِ ، که از صدای فریادهای بلند و خشنم میلرزه. یه قلبِ لرزونه که وقتی من تخص و پر رو وا میستم و ادای مرد بودن و در میارم و سعی میکنم جلو مردای همکارم کم نیارم تند تند میزنه و به یادم میاره که صبر کن ! میگه یادت نره من ضعیف تر از اونم که بتونم پای اداهای تو واستم ، بهم میگه داری به خودت آسیب میزنی و من باز بی توجه به اون مردونه میخندم و سعی میکنم کم نیارم . 

اره این روزا قلبم درد میکنه، نمیدونم ، شاید میخواد مجبورم کنه که به هشداراش توجه کنه، شاید میخواد یادم بیاره من ارزوم زن بودن بوده ، نمیدونم ولی این روزا از مرد بودن خسته ام ، اما زیادی مرد شدم :(

 


شروع نو

به یه جرقه احتیاج دارم ؛یه انگیزه تازه برای زندگی ؛مامانم الان فقط بهونه اس برای زنده بودنم ، ولی احساس میکنم از تو یخ زدم ، مردم . به یه کمک احتیاج دارم ، دارم سعی میکنم خودمو دوباره پیدا کنم .